تبليغاتX
تهران ، قهوه اسپرسو و شکلات سیاه
کافه ی تاریک و بی مشتری من
اصلاحیه !!

این وبلاگ تا 11 فروردین 89 به اینجا منتقل شد :



www.Kill-Bill.Blogfa.com

+ نوشته شده در  2009/10/17   توسط مدیریت محترم کافه   | 

دون مایکل کورلئونه ( رو به پدر ، با صدای خسرو خسروشاهی ) : بابا من می رم سر کوچه تا آشغال ها رو بزارم .

دون ویتو کورلئونه : چرا ؟

دون مایکل کورلئونه : چون ساعت 9 شبه .

دون ویتو کورلئونه : احمق خودم اینو میدونم که ساعت 9 شب باید آشغال ها رو برد . منظورم این بود که چرا نمی دی خدمتکار بزاره دم در ؟

دون مایکل کورلئونه : چون داره پنجمین خورشید رو می بینه .

دون ویتو کورلئونه : چقدر هم سریال مزخرفیه .

دون مایکل کورلئونه : آره ... رستگاران مقدم با همه ی چرت بودنش از این بهتر بود .

دون ویتو کورلئونه : بسه دیگه برو آشغال ها رو بزار دم در . اگه رفتگر رو هم دیدی یه پولی بزار کف دستش . خدا رو خوش نمیاد .

دون مایکل کورلئونه : باشه . رفتم .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

( در کوچه )

دون مایکل کورلئونه : پس این سطل مکانیزه ی لعنتی کجاست ؟

رفتگر ( از تاریکی وارد می شود ) : تو [...] من

دون مایکل کورلئونه : بی تربیت . تو می دونی داری با کی حرف می زنی ؟

رفتگر : آره . با دون مایکل کورلئونه ی احمق بی شعور .

دون مایکل کورلئونه : چطور جرات می کنی ؟ می دونی من می تونم تو رو سلاخی کنم ؟ جوری که [...] ؟!

رفتگر : خفه شو [...]

دون مایکل کورلئونه : تو چرا انقدر احمقی که با من اینطوری صحبت می کنی ؟

رفتگر ( دستش را از دماغش درآورده با لباس نارنجی اش پاک می کند ) : به دو دلیل .

دون مایکل کورلئونه : اونا چی هستن ؟

رفتگر : خب معلومه اون جارومه ، اون هم خاک انداز .

دون مایکل کورلئونه : خنگ خدا منظورم دو تا دلیل هستن که با من اینجوری حرف می زنی ...

رفتگر : آها ... اولیش : تو انقدر عرضه نداری که مستخدم رو از پای تلویزیون بلند کنی آشغال رو ببره و خودت آشغال رو میاری ...

دون مایکل کورلئونه ( با سر تایید می کند ) : ... و دومیش ؟

رفتگر : من یه دختر خوشگل دارم .

دون مایکل کورلئونه ( سرش را می چرخاند تا مطمئن شود پدر در نزدیکی او نیست ) : جدی ؟

رفتگر ( دست در جیب می کند ) : آره ... اینم عکسش ....

( دون مایکل کورلئونه تا عکس را می بیند بیهوش می شود )

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

( در خانه ی دون ویتو کورلئونه )

دون ویتو کورلئونه : تو چت شده بود ؟

دون مایکل کورلئونه : هیچی یه ذره ضعف کردم بیهوش شدم افتادم رو دست رفتگر .

دون ویتو کورلئونه : خب پس این جوری بوده ...

دون مایکل کورلئونه : پدر ... یه خواهش ازت دارم ...

دون ویتو کورلئونه : تو [...] می خوری که خواهش داری ...

( دون مایکل کورلئونه از تعجب که پدرش این حرف را زده خشکش می زند )

دون ویتو کورلئونه ( قهقهه می زند ) : شوخی کردم ... چی می خوای ؟

دون مایکل کورلئونه : من از این به بعد هر شب جای مستخدم آشغال رو می زارم دم در .

دون ویتو کورلئونه : چرا ؟

دون مایکل کورلئونه : چون رفتگر دوست دوران دبیرستانمه ... وضع مالی اونا خوب نیست ... می رم خودم پول بیشتری بهشون بدم .

دون ویتو کورلئونه ( اشک در چشمانش حلقه زده ) : خدا ازت راضی باشه ...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

( شب - در کوچه )

دون مایکل کورلئونه : هی رفتگر کجایی ؟

رفتگر ( از تاریکی بیرون می آید ) : اینجا ...

دون مایکل کورلئونه : آوردی ؟

رفتگر : چیو ؟

دون مایکل کورلئونه : دخترت رو ...

رفتگر : نه ...

دون مایکل کورلئونه : چرا ؟

رفتگر ( دست در جیب کرده یک کاغذ به دون مایکل می دهد ) : بگیر ... این آدرس خونه ی منه ...

دون مایکل کورلئونه ( رفتگر را در آغوش می کشد ) : کی بیام خونتون ؟

رفتگر : فردا شب ...

دون مایکل کورلئونه : باشه ... ایول ... دمت گرم ....

( دوربین می چرخد روی پنجره و چهره ی دون ویتو را می بینیم که تمام ماجرا را دیده )

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

( در خانه دون ویتو )

دون ویتو کورلئونه : پسرم ... من فردا رو باید برم یه ملاقات کاری نیستم ...

دون مایکل کورلئونه ( آشکارا خوشحال شده ) : ای وای ... این که خیلی ...

دون ویتو کورلئونه ( حرف دون مایکل را قطع می کند ) : ساکت شو ... هر [...] می خوای بخور فقط تو خونه ی من پارتی نگیر .... فهمیدی ؟

دون مایکل کورلئونه : بله بابا جون ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

( دون مایکل به سمت خانه ی رفتگر می رود و زنگ در را می زند در حالی که مو و لباسش را مرتب می کند )

( در باز می شود و دون مایکل می رود تو )

رفتگر : خوش اومدی ... به به چه داماد برازنده ای ...

دون مایکل کورلئونه ( دستش را به نشانه ی ارادت روی سینه می گذارد ) : چاکریم قربان ...

دون مایکل کورلئونه : پس عروس خانوم کجان ؟

رفتگر : توی اتاقش ... برو تو اون اتاقه که روی درش پوستر فیلم Scarface هست ...

دون مایکل کورلئونه : چقدر بازیگر فیلم Scarface شبیه من هست ...

رفتگر ( کم دقت می کند ) : راست میگی ...

( دون مایکل کورلئونه در می زند و می رود تو )

( درون اتاق دون ویتو کورلئونه نشسته و تا دون مایکل وارد می شود او و رفتگر شروع می کنند قهقهه زدن )

( حالا نخند و کی بخند )

دون مایکل کورلئونه : قضیه چیه ؟

دون ویتو کورلئونه ( به زور خنده اش را می خورد ) : هیچی من و رفتگر برنامه رو چیدیم که عکس یه هنرپیشه ی هندی رو نشونت بدیم و ( باز قهقهه می زند )

دون مایکل کورلئونه : پدر ... ازت توقع نداشتم شوخی خرکی بکنی ....

( رفتگر و دون ویتو از شدت خنده تنگی نفس می گیرند )

( ناگهان در اتاق پشتی باز می شود و یک دختر بسیار زیبا وارد اتاق روبرو می شود )

دختر ( رو به رفتگر ) : بابا این پسره کیه ؟ من ازش خوشم اومده ... شبیه هنرپیشه ی Scarface هست ...

رفتگر : مگه من نگفتم تا وقتی صدات نکردم از اتاقت بیرون نیا ؟

دون مایکل کورلئونه : اشکال نداره ... همینو می خوام ...

رفتگر : مگه اومدی بوتیک مرتیکه ؟

دون ویتو کورلئونه : آره بهت میاد ... خوبه ...

دون مایکل کورلئونه ( خوشحال ) : پس مبارکه

دختر : چی چی رو مبارکه ؟ ( ماسکش را بر می دارد و چهره ی مستخدم دون ویتو کورلئونه که همان مردی بود که اول داشت سریال می دید ، نمایان می شود )

( دون ویتو کورلئونه و رفتگر و مستخدم قهقهه می زنند در حد لالیگا )

دون مایکل کورلئونه : نویسنده اگه دستم بهت نرسه ...

صدای نویسنده : دلم برات سوخت ... باشه ... برو توی اتاق ته راهرو ... اونجا به چیزی که می خوای می رسی ...

( دون مایکل کورلئونه می دود و در اتاق را باز می کند و یک دختر بسیار بسیار زیبا را می بیند که پشت یک میز نشسته و با کامپیوتر کار می کند )

( دون مایکل می دود به سمت دختر و او را در آغوش می کشد )

( اما دختر فقط یک عروسک باربی است )

( نویسنده و دون ویتو کورلئونه و مستخدمش و رفتگر از شدت خنده اشک می ریزند و دلشان را می گیرند ، البته فقط صدای خنده ی نویسنده را می شنویم )

تیتراژ پایانی :

روایت است که پس از آن قضیه ، دون مایکل کورلئونه هرگز سراغ هیچ دختری نرفت . می گویند او نامش را به آل پاچینو تغییر داد و به بازیگری مشغول شد.

هم چنین شاهدان می گویند که دون ویتو کورلئونه ، مستخدمش ، رفتگر و صدای نویسنده هنوز دارند می خندند و هر بار خنده ی شان قطع می شود ، دوباره می خندند

----------------------------------- پایان --------------------------------------------------------------------------------------------

بزودی :

          " بتمن و قاچاقچیان ایرانی "

+ نوشته شده در  2009/9/20   توسط مدیریت محترم کافه   | 

Madonna با هام feat بده هستم ...

Timbaland بهم beat بده هستم ...

+ نوشته شده در  2009/9/17   توسط مدیریت محترم کافه   | 

شاهزاده نوادا : لیز من بهت بگم که یه وقت نگی نگفتی ، من کفشهات رو بعد از اینکه هل بوی ریخت توی سطل آشغال برداشتم که بدم به یه مستحق ، دیدم کی از تو مستحق تر ؟

لیز ( عصبانی و رو به هل بوی ) : راست میگه؟

هل بوی : معلومه که نه ...

شاهزاده نوادا ( پوزخند می زند و لپ تاپش را باز می کند رو به بقیه ) : اگه من راست نمی گم ، پس این چیه ؟

( همه رویشان را بر می گردانند تا صفحه را می بینند )

( شاهزاده نوادا متوجه می شود اشتباها یکی فیلم های [...] را که شب قبل دانلود کرده بود برای حضار پخش کرده است )

شاهزاده نوادا ( سرخ شده ) : ببخشید ، فایل رو اشتباه پخش کردم ، حالا این رو ببینید ...

( فیلمی که پخش می شود هل بوی را نشان می دهد که دزدکی به سمت سطل آشغال می رود و بعد از یک خنده ی شیطانی کوچک ، کفش های لیز را به سطل آشغال می اندازد )

ایب ( متعجب ) : من نمی تونم باور کنم که این کار تو باشه هل بوی ...

شاهزاده نوادا : من هم نمی تونم باور کنم ...

لیز ( عصبانی تر از قبل ) : توضیح بده ...

هل بوی : من ... من ... من فقط می خواستم کفش های کهنه ی تو رو دور بندازم تا یه جفت نو شو برات بخرم ...

ایب ( قهقهه می زند و به سختی جلوی خنده اش را می گیرد ) : دروغ مسخره تر از این نشنیده بودم ... ( دوباره قهقهه می زند )

هل بوی ( از عصبانیت سرخ می شود با این که کلا سرخ است !! ) : من دارم راستشو می گم ...

شاهزاده نوادا ( رو به لیز ) : داره بازم دروغ میگه ... ( یک فایل دیگر را پخش می کند ) ...

( در فیلم هل بوی پس از عملیات کفش تو سطل را می بینیم که بلند بلند فکر می کند : یادم باشه وقتی لیز فهمید کفشهای کهنه اش گم شدن براش یه جفت نو نخرم )

شاهزاده نوادا ( با ذوق زدگی ) : کیفیت فیلم رو داشتین ؟

ایب : دوربینت چیه ؟

شاهزاده نوادا : Canon ...

ایب : چند گرفتی ؟

شاهزاده نوادا ( پس از کمی تفکر ) : دو سال پیش از نمایندگی گرفتم 200 تومن ...

ایب : چه مدلیه ؟

شاهزاده نوادا : Z5 فکر کنم ...

ایب ( رو به پروفسور ) : یادم باشه برای روز پدر یکی برات بخرم ...

پروفسور ( اشک در چشمانش حلقه زده ) : خیلی آقایی ... خدا ازت راضی باشه پسرم ...

لیز ( در عصبانی ترین حالت ممکن رو به هل بوی ) : میشه به من توضیح بدی ؟

هل بوی : من چی بگم آخه ؟ این مدیریت محترم کافه یه جوری داستان رو نوشته که من نمی تونم دفاع کنم از خودم آخه ...

مدیریت محترم کافه ( فقط صدایش پخش می شود ) : تقصیر خودته ... یادته اومدی پیش من گفتی : نمیشه تو داستان من کفشهای لیز رو بندازم دور ؟

لیز ( کلمه ی مناسبی برای توصیف شدت عصبانیت لیز وجود ندارد ) : عوضی ... من با تو دیگه حتی یک لحظه هم زندگی نمی کنم ... چمدون من کجاست ؟

( وقتی شاهزاده نوادا جمله ی : " چمدون من کجاست ؟ " را می شنود دستپاچه می شود و دستش می خورد به keyboard و یک فایل صوتی پخش می شوند )

( در فایل صوتی صدای شاهزاده نوادا را می شنویم که به یک مخاطب ناشناس می گوید : وقتی بهت علامت دادم می ری توی خونه ، کفشهای لیز رو بر می داری و می اندازی توی سطل آشغال بعد هم باید با صدای بلند بگی : یادم باشه وقتی لیز فهمید کفشهای کهنه اش گم شدن براش یه جفت نو نخرم )

( لیز و ایب و پروفسور و هل بوی چپ چپ به شاهزاده نوادا نگاه می کنند اما نه تنها شاهزاده فرار نمی کند بلکه قهقهه می زند چون فایل صوتی هنوز ادامه دارد )

( در ادامه ی فایل صوتی صدای هل بوی را می شنویم که می گوید : حتما همین کار رو می کنم ، واقعا از دست این لیز خسته شدم ، می خوام یه جوری از شرش خلاص بشم ، پس تو بعد از این که من کفش ها رو می اندازم تو سطل آشغال برشون دار بیار خونه ی ما و نقشه رو اجرا کن )

ایب ( متعجب ) : این صدای تو بود هل بوی ؟

صدای مدیریت محترم کافه : بله که صدای هل بوی بود مگه کری ؟

( آهنگ کلید اسرار پخش می شود و لیز گریه می کند و می رود به سمت در تا برود بیرون و دیگر برنگردد )

هل بوی و شاهزاده نوادا و ایب و پروفسور ( رو به لیز ) : صبر کن لیز ...

لیز ( هنوز هق هق می کند ) : چرا باید صبر کنم ؟

هل بوی و شاهزاده نوادا و ایب و پرو فسور : چون شما در مقابل دوربین مخفی قرار گرفته اید ... ( بعد می زنند زیر خنده )

لیز ( هق هق اش به خنده تبدیل می شود ) : حالا که این طوره من می رم شام درست کنم ...

صدای مدیریت محترم کافه : چه ربطی داشت ؟

لیز ( دنبال جهت صدا می گردد ) : چون شاممون به اندازه ای نیست که شاهزاده نوادا هم بمونن ...

هل بوی : پس من می رم چند سیخ کباب بگیرم ...

ایب : قبل از اینکه بری من دوتا سوال از مدیریت محترم کافه دارم ...

صدای مدیریت محترم کافه : خب بپرس ؟

ایب : چرا اسم داستان شما " داستان بدبختی های ناتمام شاهزاده نوادا " بود ؟

صدای مدیریت محترم کافه : چون که وقتی بعد از شام بره خونه خواهرش زیر کتک سیاه و کبودش می کنه ...

شاهزاده نوادا ( نگران ) : چرا آخه ؟

صدای مدیریت محترم کافه : چون که وقتی که دیروز رفتی حموم به جای اینکه [...] خودتو [...] رفتی و [...] خواهرتو [...] .

( ایب و هل بوی و پروفسور و لیز قهقهه می زنند و شاهزاده نوادا از خجالت سرخ می شود )

ایب ( پس از اتمام خنده اش ) : سوال دوم اینه که چرا وقتی لیز گفت " چمدون من کجاست ؟ " شاهزاده نوادا دستپاچه شد ؟

صدای مدیریت محترم کافه : چون شاهزاده نوادا از سر چمدون خواهرش [...] رو برداشت و [...] ، مگه نه شاهزاده نوادا ؟

---- پایان ----

داستان بعدی را با نام " پدر خوانده 4 یا : چگونه دون مایکل کورلئونه عاشق دختر رفتگر کوچه شد ؟ " خواهید خواند ....

+ نوشته شده در  2009/9/14   توسط مدیریت محترم کافه   | 

( شاهزاده نوادا می اندیشد )

شاهزاده نوادا : آه هل بوی ... می دونم چی کارت کنم . مخصوصا حالا که وزیر آموزش پرورش رای اعتماد نیاورد ... بهترین فرصت برای انتقامه ... چون اگه وزیر آموزش و پرورش رای میاورد ، رئیس جمهور کارش رو از دست می داد و هیچ کس بیشتر از تو از این موضوع خوشحال نمی شد . این بهترین موقعیت حمله ست ...

( نوالا سر می رسد و با قدرت ماوراییش ذهن برادرش را می خواند )

شاهزاده نوالا : می خوای چی کارش کنی داداش ؟ اون خیلی بیشتر از تو زور داره ...

شاهزاده نوادا : نه نوالا ... این بار فرق داره ... به بچه ها سپردم مرقد رو تعطیل کنن تا هل بوی نتونه بره تظاهرات ...

شاهزاده نوالا : گیریم مرقد رو بستی ... روز قدس رو می خوای چی کار کنی ؟

( صدای خنده ی شاهزاده نوادا می آید )

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

لیز ( با آشفتگی ) : کسی کفش های منو ندیده ؟

ایب : چرا ، من دیدم ...

هل بوی : من هم دیدم ...

لیز ( خوشحال ) : کجا هستن ؟

هل بوی : چی ؟

ایب ( رو به هل بوی ) : معلومه دیگه ، رای مردم رو میگه خنگه خدا ...

هل بوی ( رو به لیز ) : خب معلومه دیگه ، توی صندوق های اخذ رای ...

لیز : کفشای من ؟ توی صندوق اخذ رای ؟ من نمی فهمم ...

پروفسور ( ناراحت ، روزنامه رو پرت می کنه ) : ما مشکل مهمتری از کفشهای تو داریم لیز ...

لیز و هل بوی و ایب : چه مشکلی بزرگتر از کفشهای من ؟

لیز ( رو به ایب و هل بوی ) : مگه کفش های شما هم گم شدن ؟

ایب ( گیج شده ) : کدوم ؟

هل بوی : همون سیاهه دیگه ... همون که از دوبی برات آوردم ...

ایب : اونا که پام هستن ...

لیز : پس کفش های کی گم شده ؟

هل بوی ( متعجب ) : کفش های تو دیگه ...

لیز : من ؟؟؟

ایب : آره دیگه ...

لیز : یعنی کفش طلایی هام هم گم شدن ؟ حالا نه آل استار رو دارم ، نه کفش مهمونیم رو ...

هل بوی : مگه طلاییه هم گم شده ؟

لیز : معلومه که نه ؟

ایب : پس چی می گی ؟

پروفسور : من ؟

ایب ( رو به پروفسور ) : نه ... لیز ...

لیز : من چیزی نمی گم فقط می گم کفشم گم شده ... کسی اون رو ندیده ؟

هل بوی : این که چیزی نیست دستمال من هم زیر درخت آلبالو گم شده ...

ایب : اه ... پس اون دستمال تو بود ؟

لیز : مهم نیست اون دستمال کی بود مهم اینه که کفش های من کجا هستن ...

پروفسور ( از کوره در می رود ) : احمق ها دو ساعته من دارم می گم ما مشکل بزرگتری از کفش های لیز لعنتی داریم ...

پروفسور ( دستپاچه ) : مشکل بزرگتری از کفشهای لعنتی لیز داریم ...

ایب ( گیج شده ) : چه مشکلی مهم تر از کفشهای لیز لعنتی وجود داره ؟

ایب ( دستپاچه ) : چه مشکلی مهم تر از کفشهای لیز لعنتی وجود داره ؟

لیز : این که باز همون شد ...

ایب : اوه ... ببخشید لیز ... چه مشکلی مهم تر از کفشهای لعنتی لیز وجود داره ؟

پروفسور ( با صدایی که تقریبا در نمیاد ) : مشکل ما اینه که به وزیر آموزش و پرورش ...

هل بوی ( قوطی ایستک در دستش می لرزد ) : به وزیر آموزش و پرورش چی ؟

پروفسور : به وزیر آموزش و پرورش ... ( اشک از گونه اش جاری می شود ) ... رای اعتماد ندادن ...

( قوطی ایستک از دست هل بوی می افتد ، اشک از گونه های لیز سر می خورند می افتند پایین ، ایب و پروفسور همدیگر رو بغل می کنند و گریه )

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

( صدای خنده ی وحشتناک شاهزاده نوادا می آید )

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هل بوی : میگم موافقین امشب بریم پارک ؟

ایب : نه

لیز : نه

پروفسور : نه

هل بوی : حالا که فکر می کنم می بینم که خودمم هم موافق نیستم ..

( صدای زنگ در می آید ، ایب به سمت آیفون تصویری می رود )

ایب ( متعجب ) : این اینجا چی می خواد ؟

هل بوی : کبه ؟

لیز : کیه ؟

پروفسور : میکی موزه ... هر هر ...

هل بوی : پدر خیلی خنگی ... میکی ماوس درسته ... نه میکی موز

پروفسور ( در ذهنش ) : چه پسر الاغی تربیت کردم ...

( در باز می شود و شاهزاده نوادا با لبخند معنا داری وارد می شود )

شاهزاده نوادا : سلام بچه ها ...

ایب : سلام ... پس خواهرت کو ؟

شاهزاده نوادا : پشت کوه ... ها ها ها

لیز : غرض از مزاحمت ؟

شاهزاده نوادا ( لبخند می زند و یک بسته را به لیز نشان می دهد ) : کفش هات رو آوردم لیز عزیز ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این داستان هنوز ادامه دارد ....
+ نوشته شده در  2009/9/6   توسط مدیریت محترم کافه   | 

روزی از روز های پاییزی زیر رگبار و تازیانه ی باد ، یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد . گفت : ای آشنا ببخش مرا .... و این داستان ها ... اما داستان ما مربوط میشه به روزی از همون روز های پاییزی که شاهزاده نوادا نشسته بود و با خودش فکر می کرد :

" اه ... این چه زندگی شد واسه ما ؟ همش این هل بوی ( پسر جهنمی ) میاد گند می زنه به نقشه هامون . حوصلمون سر رفت بس که شکست خوردیم ... اه ... تف به قبرت هل بوی .... الهی ایدز بگیری "

--------------------------------------------------------------------------------------------------

( تصویر کات می شود روی هل بوی در حالی که آهنگ کلید اسرار پخش می شود )

هل بوی رو به ایب ( همون موجود آبی رنگ ) : خدا ازت راضی باشه ایب

ایب : چرا آخه ؟

هل بوی : چون که باعث شدی لیز ( همسر هل بوی ) برام شلوار کردی بگیره که تو خونه بپوشم و راحت باشم

ایب ( متفکرانه ) : کار من بود ؟

هل بوی ( متعجبانه ) : پس کی به لیز گفت برام شلوار کردی بگیره ؟

ایب : من نمی دونم آخه خودم همیشه شلوارک می پوشم با مارک جی جی ...

هل بوی : عجب ...

( لیز وار صحنه می شود در حالی که انگار دنبال چیزی می گردد )

لیز : کسی کفش های منو ندیده ؟

هل بوی : لیز می گما این شلوار کردی ها رو کی بهت گفت برام بخری ؟

لیز : یه دست فروشه بود تو خیابون ( آهنگ بشدت غمگین کلید اسرار ) که از گردن به پایین فلج بود و از این شوار های کردی داشت و هی می گفت خواهرا برادرا ، شوار از من پیر خرفت بخرین خدا ازتون راضی باشه ... این شد که من خریدم و باعث شدم خدا ازم راضی باشه ...

ایب ( نیمه عصبانی و با حالتی حق به جانب ) : برای من شلوارک نگرفتی ازش ؟

لیز : چرا .... روی تختت گذاشته بودم ... ندیدیشون ؟

ایب : نه ندیدم ...

( نگاه ها رو به پروفسور - پدر هل بوی که در حال مطالعه هست - متمرکز می شود )

پروفسور : این جور به من نگاه نکنین ... به من چه ... منم آدمم شوار راحتی می خوام داشته باشم ...

ایب ( بغض می کند ) : ولی لیز اونا رو برای من خریده بود ...

( پروفسور شروع می کند با شلوارکی که پایش هست قر دادن تا دل ایب بسوزد )

( بغض ایب می ترکد و می رود توی اتاقش و در را بروی همه قفل می کند )

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

(شاهزاده نوادا روی صندلی نشسته و رو به خواهرش - نوالا - می کند )

شاهزاده نوادا : چرا همتون من رو تحویل نمی گیرید چند روزه ؟

شاهزاده نوالا : چون تو وقتی می ری حموم از حوله ی دیگران استفاده می کنی ...

شاهزاده نوادا : راست گفتی ... ولی اینا همش تقصیر هل بوی هست ... یه روز حالیش می کنم ...

(صدای قاه قاه شاهزاده نوادا بلند می شود )

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

شب است . حدود ساعت 10 . هل بوی و ایب برای گفتن الله اکیر رفتن پشت بام . لیز دلش شور می زند .

پروفسور ( با حالتی پند دهنده رو به لیز ) : دخترم اونا دیگه بچه نیستن ، می تونن از خودشون مراقبت کنن .

لیز : مسئله این نیست که آخه ....

پروفسور : پس مسئله چیه ؟

لیز : من نمی تونم .... نه ... نه ... اصلا نمی تونم باور کنم ...

پروفسور : چی رو ؟

لیز : این رو که بولت تونست 100 متر رو توی 9.58 ثانیه بدوه ...

پروفسور : ظاهرا امشب تو دیوونه شدی .... منم برم روی پشت بوم ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این داستان ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  2009/9/2   توسط مدیریت محترم کافه   | 

* توجه : این داستان کاملا خیالیست و جنبه ی حقیقی ندارد *

یه روز تلفن رو برداشتم تا زنگ بزنم به دوستم اشکان که توی هالیوود زندگی می کنه . شماره رو گرفتم . اما ...

- سلام اشکان

(تاخیر صدا)

- Hello ?

(تاخیر صدا)

- منم مدیریت محترم کافه ...

(تاخیر صدا)

- I'm NOT Ashkan , I Am Amy

(تاخیر صدا) ( منم شروع می کنم انگلیسی حرف زدن )

- Are you Ashkan's Older Sister ?

(تاخیر صدا)

- No , I'm Amy ... Amy Adams

(تاخیر صدا)

- What ? ( با حالت تعجب در حد بوندس لیگا )

(تاخیر صدا)

- Amy Adams the famous actress , I think it's a wrong number

(تاخیر صدا)

- No No ... Are you Amy Adams ?

(تاخیر صدا)

- Yeah

(تاخیر صدا)

- Very Good Because I Wanna Talk To You

(تاخیر صدا)

- ? Who Are You

(تاخیر صدا)

- Robert Redford (عرق سرد روی پیشونیم می شینه )

(تاخیر صدا)

- Really ? ( با صدایی حاکی از تعجب و ذوق زدگی )

(تاخیر صدا)

- Not Actually ... I'm His Fan ... also I am your fan

(تاخیر صدا)

- Oh Good ... Can I Help You ?

(تاخیر صدا)

- Yes ... Be My GirlFriend ( خیلی سریع و با اضطراب می گم )

(تاخیر صدا)

- What ???

(تاخیر صدا)

- I Wanna Be Your pen pal

(تاخیر صدا)

- Oh ... It's Ok

(تاخیر صدا)

- Really ?? ( از تعجب شاخ در میارم )

(تاخیر صدا)

- What's Your Name ?

(تاخیر صدا)

- مدیریت محترم کافه I'm

(تاخیر صدا)

- Are You Iranian ? ( با تعجب )

(تاخیر صدا)

- YES

(تاخیر صدا)

- So You're Ashkan's Friend

(تاخیر صدا)

- How did you know that ?

(تاخیر صدا)

- چون من خود اشکانم .... هاهاهاهاهاها

آقا نگو که صداش رو عوض کرده بود ما رو گذاشته بود سرکار . منم کفری شدم گوشی رو کوبیدم . بعد 2 دقیقه تلفن زنگ زد . پیش شماره ی هالیوود بود فکر کردم اشکانه . گوشی رو برداشتم :

- خفه شو مرتیکه ی لووس

(تاخیر صدا)

- What ? (صدای زنونه )

(تاخیر صدا)

- دیگه 2 بار فکر نمی کنی لوث می شه ؟

(تاخیر صدا)

- What Hell Are You Saying ... I'm Amy Adams

(تاخیر صدا)

- Bull Shit

(تاخیر صدا)

- What Fu** You Say ? I Wanna Talk To Modiriat e Mohtaram e Cafe

(تاخیر صدا)

- Why ?

(تاخیر صدا)

- Shut Up You Fool ... Give The Phone To Modiriat e Mohtaram e Cafe ... I Wanna Be Her GirlFriend

(تاخیر صدا)

- Why ?

(تاخیر صدا)

- Because He Loves Me

(تاخیر صدا)

- How did you know that ? ( با خوشحالی در حد لا لیگا )

(تاخیر صدا)

- Because I Talked To Him Just a Few Seconds Ago

+ نوشته شده در  2009/8/28   توسط مدیریت محترم کافه   | 

حاضرم فردا بمیرم به شرطی که فیلم جدید تارانتینو رو روی پرده ببینم !!

راستی :

1- فیلم مزخرفی هست به نام "Princess Diaries " که به طرز احمقانه ای من ازش خوشم اومد !!

2- فیلم آیس ایج 3 !!! هم خیلی خوب بود با اینکه ایرادات فاحشی داشت .


تا بعد !!
+ نوشته شده در  2009/8/24   توسط مدیریت محترم کافه   | 

" همیشه بلندپرواز بودم ... چیزایی که دوست داشتم خاص بودن ... "

دقیقن !! با جمله ی بالا موافقم .

مثلا به نظر من یکی از بهترین انیمیشن های دهه ی اخیر این هست :

 


کورالاین خیلی فوق العاده ست . از ساده ترین دیالوگ هاش بگیر که کورالاین همش اعتراض می کنه که اسمش رو کرولاین تلفظ نکنن تا پیچیده ترین و فلسفی ترین دیالوگ هاش که مثلا :

Cat: You probably think this world is a dream come true... but you're wrong

می بینی ؟ فوق العاده ست ... یه گربه ی فیلسوف ، یه مسئول سیرک پیر باز نشسته ، یه بابا که از شدت کار زیر چشمش گود افتاده ، دو تا بازیگر تئاتر پیر و ...

میشه گفت کورالاین یک انیمیشن ترسناکه ، واقعا تنها و نصفه شب دیدنش خیلی جرات می خواد .

در مجموع بگم که کورالاین اگه بهترین انیمیشنی که دیدی نباشه حتما بهترین استاپ - موشنی که دیدی هست .

+ نوشته شده در  2009/8/17   توسط مدیریت محترم کافه   | 

من نمی دونم اگه خداوند ، تارانتینو رو نمی آفرید ، چه فاجعه ای روی می داد ....

فکر کن :

Kill Bill پر ،

Pulp Fiction پر ،

Reservoir Dogs پر ،

Dead Man پر ،

( ریتم تند می شود )

Dead Man  که پر نداره ، تارانتینو ازش خبر نداره ( اشاره به این موضوع که فیلم مذکور را جارموش ساخته )


+ نوشته شده در  2009/8/13   توسط مدیریت محترم کافه   |